|
یادم می یاد تمام قصه های که تو کودکی شنیدم با «یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود» شروع می شد و با «کلاغه به خونش نرسید» به اتمام میرسید. آخر قصه ها همش به فکر کلاغه بودم که این فلک زده مگه خونش چقدر دوره که تو این چند ساله هنوز به خونش نرسیده راستی تو این چند سال چی به سر خانواداش اومده...
تو همین چند سال گذشته تو این باور بودم که زندگی آدمها هم مثل قصه های دوران کودکی که با «یکی بود یک نبود» شروع می شه و مثل اون کلاغه که به خونش نرسید آدمها هم به مراد دلشون نمی رسند و قصه زندگی شون به پایان می رسه... اماحالا تو زندگیم به یک قصه جدید رسیدم این قصه با تمام قصه های که تا به حال شنیدم فرق می کنه شاید اولش مثل بقیه شروع شد اما آخرش .... آره من به آخرش رسیدم...
+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 12:22  توسط رضاک
|
بانو! قسم به پنجره های ضریح تو .... این آستان توست که باب الرضای ماست
دختر مسلمان از نظر من دختری ست که: *به بزرگترش احترام بگذارد ..... *با حجاب باشد ........ *مراقب حرف زدنش باشد.... (و البته تلویزیون جناب آقای ضرغامی دانشگاهی ست زودهنگام و صدالبته بی صلاحیت برای آموزش الفاظ و کلمات نازیبا به فرزندان ما) *هنگام حرف زدن با نامحرم مراقب رفتارش باشد ...... *منظم باشد .......... *خوش اخلاق باشد....... *............ تضادهای موجود در رفتار ما و اونچه که به عنوان ارزشهای اخلاقی صرفا در کتابهای درسی به مغز فرزندانمون تزریق می کنیم نتیجه ای ندارند جز اتفاقی که این روزها در سطح جامعه داره می افته و ما ازش با عنوان تفاوت بچه های امروز با بچه های گذشته یاد می کنیم.در اینکه بچه های امروز به دلیل وجود امکانات بچه های هشیارتر و داناتری هستند شکی نیست اما با این امکانات، ما در میان دخترانمان چند دختر مسلمان و ولایی تربیت کرده ایم ؟ گفتنی ها زیادند ای کاش گوش شنوایی هم باشه . ای کاش به یاد بیاریم که خمینی کبیر برای زنده شدن شخصیت انسانی ما بنیان این انقلاب عظیم رو گذاشت و کرامت انسانی زنان از بزرگترین اهداف او در این مهم بود . کمی تامل کنیم ..... دختران امروز ما مادران آینده این مرز و بوم اند و تربیت نسل آینده به دست آنهاست. ------------------------- رونوشت برابر بااصل ۱- این روز را به همه دوستداران و رهروان حضرت فاطمه معصومه (س) تبریک وتهنیت عرض میکنم. ۲- امان از دست بعضی از دخترها با این که حتی یک روز رو بهشون اختصاص دادند باز هم آرزو می کنند کاش پسر بودند، پس پسرا چی باید بگند؟ ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 19:10  توسط رضاک
|
تقدیم به دانشجویان ترم سوم رشته روانشناسی بالینی دانشگاه آزاد قم
بیش از یک سال است که در دانشگاه آزاد قم مشغول به تحصیل هستم و کم و بیش از احوالات، انحرافات و مشکلات قشر دانشجو مطلع می باشم. جدا از بحث شهریه و مخارج سنگین، فقر امکانات آموزشی و محیط نامناسب آموزش باید به خدمتتان عرض کنم که: دانشجویان عمدتاْ در سن بین ۱۸ تا ۲۲ سالگی وارد دانشگاه می شوند، بیشتر دانشجویان هنگام ورود به دانشگاه مجبور به ترک محیط گرم خانواده هستند، که برای اکثر دانشجویان، قطع ارتباط با خانواده عواقبی را در پی دارد. به نظر بنده سالم ترین بخش دانشجویان را کسانی تشکیل می دهند که هنگام تحصیل با خانواده خود زندگی می کنند. از آنجا که دانشگاه دارای حساسیت بیشتری نسبت به سایر حوزه های اجتماعی است و حتی تعداد انگشت شمار افراد آلوده نیز در آن غیر قابل قبول می باشد، و با توجه به این نکته که مدیران و کارشناسان آینده کشور از درون دانشگاه ها بیرون می آیند.باید توجه بیشتری به قشر دانشجو داشته باشیم.و با برنامه ریزی مناسب سعی در رشد و افزایش رفتارهای هنجارمند آنان برآییم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 0:50  توسط رضاک
|
قبایل عرب هر کدام بتی به نام داشتند که با آداب مخصوص به زیارت آن میرفتند و قربانی تقدیم میکردند انسان امروز نسبت به تمامی اعصار گذشته و نسبت به تمامی انسانهای بت پرست قرون دور دست،بت پرست تر است و کفر امروز نسبت به همه اعصار گذشته پیچیده تر باید گفت که انسان دوره جدید درست در زمانی که گمان میکند تمام بت ها را شکسته است، کافرتر و مشرکتر از هر عصری است . بنابراین اتفاقی که افتاده این است که مفهوم «بتپرستی» در یک مصداق تمام عیار، به پیچیده ترین شکل بروز کرده است، مصداقی که دیگر نه سنگ است و نه چوب . انسانی است که «خود» را می پرستد و این، همه صورت و سیرت و ماهیت تمدن و فرهنگ امروزی است . حتی اگر در صورت ظاهر رسم دینداران را هم به نمایش گذارد .
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 15:38  توسط رضاک
|
تقدیم به مادر مهربان و دلسوزم که هرچه دارم از دعای خیر مادر است.
بهشت زیر پای مادران است. ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 1:25  توسط رضاک
|
نمی دونم تا حالا چند قسمت از سریال شبکه سوم سیما را مشاهده کرده اید یک مجموعه تلویزیونی رمانتیک وعاشقانه که متناسب با ذائقه این روزهای مردم، بلاخص نسل جوان( مجردها) تولید شده است. می شود حدس زد خیلی از شما که اهل تماشای سریالهای تلویزیونی هستید بعد از مشاهد چند قسمت اول این مجموعه، پایان آن را پیش بینی کرده اید. گفتم چقدر می تواند جالب باشد، الان که سریال در حال پخش شدن است از شما دوستان کمک بگیرم و بخواهم که با توجه به عناصر داستان و وقایعی که تا به حال در سریال رخ داده است، پیش بینی های خود را از نحوه ی به پایان رسیدن آن برای هم بیان کنیم . منتظر حضور گرم و نظرات سبزتان هستیم.
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 22:31  توسط رضاک
|
سال ۱۳۸۶ بود، یادم می یاد با اینکه اولین روزهای زمستون بود اما بازار عشق و عاشقی تو سازمان داغ داغ بود، کم و کسری نداشتیم چند تایی پسرو دختر دمه بخت و دلباخته، به قول معروف جنس مونم جور بود، از حق نگذریم بچه های چشم و دل پاکی بودند... ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 18:3  توسط رضاک
|
مرگ با عزت بهتر از زندگی با ذلت است.امام حسین (ع) ضیافتهای عاشق را خوشا بخشش، خوشا ایثار خوشا پیدا شدن در عشق، برای گم شدن دریا.... با دلی پر درد و قلبی مالامال اندوه می نویسم، می نویسم از گذر روزگار،از پایان زنان و مردانی از جنس خود ما، مادران و پدران دیروز و فراموش شدگان امروز، می نویسم از کسانی که تمام وجودشان عشق است، اما با .... رهایشان کرده اند. می نویسم از انتظار، از چشمان به درب دوخته شده، از موی سپید و دستان لرزان، می نویسم از یک دنیا محبت، صفا و صمیمیت،می نویسم از چشمان گریان پدران و مادران پیری که تمام آرزویشان دیدن و سلامتی فرزندانشان است،کسانی که هنوز با وجود غرور از دست رفته شان با تبسم نام فرزندانشان را به زبان جاری و به آنان افتخار میکنند ...!؟ راستی چرا..؟ مگر همین فرزندانتان نبودند که حلقه نقش بسته محبت را در چشمانتان ندیدند و خوشبختی خود را به تنهایی شما ترجیح دادند. می نویسم آری، می نویسم به تلخی زمان، به سختی تحمل روزها، هفته ها، ماهها و سالها تنهایی. گویی در قرن «بیست و یک» نسل عاشقان رو به نابودیست هزار سال گذشت از حکایت مجنون / هنوز مردم صحرا نشین سیه پوشند. وحال چند دهه بیش از تولد بیشماری از این بی وفا مردم نمی گذرد که اصل و ریشه خود را به دست فراموشی می سپارند. ما انسانها عجب حکایتی داریم، خارج از منظومه شمسی(تو آسمونها) دنبال کشف یک دنیای تازه می گردیم، غافل از اینکه روی همین زمین خاکی یک عالمه دنیای کشف نشده داریم، که هر کدام شون هزار هزارتا ستاره دارند و یک کهکشون آرزو... وقتی از آن پدر پیر پرسیدم: راستی پدر جان، اینجا جایتان خوب است ،راضی هستید؟ لبخند تلخی زد و پاسخ داد:حال امروز من حکایت آن شخص است که دو راه بیشتر ندارد یا زندگی را به خود سخت گرفته و این چند صباح را هم به غصه خوردن و افسوس گذشته ها بگذراند و یا اینکه با همین شرایط موجود بسازد و از همین مدت کوتاه باقی مانده ازعمرخویش لذت ببرد. امروز بازدیدی داشتیم از خانه سالمندان قم به خود گفتم بهتر است تا دیر نشده یک بازدیدی از خانه دل خود نیز داشته باشم... --------------------------- رونوشت برابر با اصل *چقدر سخته که چشمات رنگ غم باشه ولی ظاهر پر از خنده/ چقدر سخته که عشقت آسمون باشه ولی آسون بگن چنده، چقدر سخته کلامت ساده پرپر شه نتونی ناجی اش باشی/ چقدر سخته که رفتن راه آخر شه نتونی راهی اش باشی، چقدر سخته تو خونت عین مهمون شی بپوسی دست ویرون شی/ چقدر سخته دلت پر باشه ساکت شی ولی تو سینه داغون شی. ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 16:34  توسط رضاک
|
چند ساعتی بود که واسه نوشتن مطلب مشغول سرک کشیدن تو وبلاگ دوستان بودم تا یک موضوع خوب پیدا کنم، به چند وبلاگ و سایتی که می شناختم سری زدم و جز چند مطلب درباره دفاع مقدس و بازی روز جمعه چیز خاصی ندیدم البته دوتا شون هم دلنوشته های شخصی خودشون رو ثبت کرده بودند هر چی بالا و پایین کردم چیزی از تو هیچ کدومش واسه نوشتن در نیومد...(فکر بد نکنید لطفا)
سعی کردم ذهنم را روی گفته ها و شنیده های این چند روز متمرکز کنم ... یادم آمد یکی از دوستان چند روز پیش توصیه ای داشت به این مضمون که تا هنوز به صورت آماتور فعالیت می کنم اسم وبلاگت را عوض کن ..،می گفت اسمت یه جوریه ....! به دل نمی نشینه...!طولانیه...!؟؟؟ البته می دونم که یکی از اولین ملزومات داشتن یک وبلاگ خوب داشتن یک اسم خوبه ، اسمی با معنا که خود مشخصه مطالب وموضوعات و شخصیت نویسنده وبلاگ باشه ، اما خوب پیدا کردن و ثبت کردن یک وبلاگ با یک اسم با مسنا هم سختیهای خودش رو داره..* البته به همین دلیل بود که دوباره پیوند هام رو مرور کردم ، می خواستم بدونم... می خواستم ببینم... ۱- واقعا همه آدمهایی که من می شناسم توی انتخاب اسم (واسه وبلاگشون) چه چیزهایی رو رعایت کردن که من از اون غافل بودم؟ ۲- چه شباهت هایی تو بررسی اسم و مطالب وبلاگشون با شخصیت و جایگاهی که تو اجتماع دارن وجود داره؟ ۳- اصلاً اسمهایی که انتخاب کردند قشنگ هست...؟؟! خوب به نتایجی هم رسیدم که به سه موردش اشاره می کننم (البته قبلش از سه بزرگواری که اسمشون برده مشه پوزش می طلبم) دوست عزیزم محمد که شاید بشه گفت نصف عمرش رو تو کله پاچه فروشی های محله چهار مردان قم گذرانده و بهترین خبرخوشی هم که شنیده دعوت به کله فروشی خاکبازان بوده است برادر بزرگوارم مجدالدین که به او پیشنهاد می کنم به جای کلمه های انرژی،امید، ابتکار از کلمات آبگوشت ،اشکنه و املت استفاده کند که البته دلایل آن را خوصوصی به ایشان خواهم گفت. دوست عزیزم حسین که چهرتاً جوان با نمکی است و چون در نمکزار چیزی نمی روید جز کمی خس و خاشاک با روی چون ماه او شباهت زیادی دارد. .شما چطور آیا به چنین مواردی برخورد کرده اید؟ ------------------------ رونوشت برابر بااصل *البته باید بگم که من از اسمی که واسه خودم انتخاب کردم راضی هستم *در پایان در جواب همه دوستانی که ناراحت شدند باید بگویم که من فقط به خواسته شما جامه عمل پوشاندم وسعی کردم برای لحظاتی هم که شده خودم باشم
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 21:4  توسط رضاک
|
تقدیم به دوست عزیزم مجدالدین معلمی یادم می یاد یه مدیری داشتیم هیمن یکی یا دو سال قبل بود تو جلسات یا محافل دوستانه تا بحث یه کمی تخصصی می شود (اصلاًً گوش نمی داد چی دارم میگم) واسه ضایه کردن ما هم که شده این مدرک دیپلم رو مثل یه پتک می زرد تو سرم (الان هم که دارم دربارش می نویسم سرم درد می گیره) حتی یادم وقتی دایی خانمم واسه تحقیق درباره من باهاش تماس گرفته بود بهش گفته بود : که من آدم پر انرژی هستم اما اهل درس و دانشگاه نیستم و امید درس خواندن من رو باید به گور ببرند.* تازشم هر وقت که گلایه می کردم و می گفتم که بازده کاری من دیپلمه خیلی بیشتر از فلان لیسانسه است، می گفت: تو نمی فهمی من با این تحقیر کردن ها می خواهم تو را نسبت به ادامه تحصیل تحریک کنم. البته کسی نبود که به این آقا بگه یک نگاهی هم به خودت بینداز که هنوز بعد از ده سال تحصیل در دانشگاه هنوز نتوانسته ای مدرک فوق لیسانس خود را اونهم تو رشته علوم سیاسی بگیری... بگذریم ،امروز اولین روز از دومین سالی است که برای تحصیل در رشته روانشناسی بالینی مقطع کارشناسی به دانشگاه می روم. و امروز می خواست با نوشتن ای مطلب از تحقیر و تشویق همه دوستان که باعث شدند من به تحصیلاتم ادامه بدهم قدردانی می کنم ----------------------------- رونوشت برابر با اصل * یکی از شروط ازدواجم وارد شدن به دانشگاه وادامه تحصیلات عالی بود.
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 15:55  توسط رضاک
|
|
|